تبليغاتX
بادبادک

بعضي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم كه اگر جاي خدا بودم چه كار مي‌كردم؟ بعدش با خودم به اين نتيجه مي‌رسم كه جاي خدا بودن خيلي سخت است ... حسابش را بكن كه 6 ميليارد بنده داشته باشي! ... همه آن‌ها را هم به قول خودت آن‌قدر دوست داشته باشي كه روزي هفتاد بار سر تا به پاي تك‌تك‌شان را با همه عشقت برانداز كني ... ولي بنده‌هايت آن‌قدر نامرد باشند كه تا همه چيز سر جايش است يادي از تو نمي‌كنند اما وقتي كوچكترين چيزي باب ميلشان نيست، زمين و زمان را به هم مي‌ريزند و آخرش هم همه كاسه كوزه‌ها را سرت بشكنند و بگويند " نمي‌دانم چه گناهي به درگاه خدا مرتكب شده‌ام كه خدا با من اين‌طور تا مي‌كند!!!" ... بعدش هم كه بعد از كلي عجز و لابه به مرادشان ‌رسيدند، يك شكرگزاري ساده هم دريغ كنند و بروند و پشت سرشان را هم نگاه نكنند ... تا كجا و كي دوباره گرفتار شوند و به سراغت بيايند ... اگر هم به مقصود و مرادشان نرسند، كلي بد و بيراه بارت كنند و قهر و قهركشي راه بياندازند كه چه؟! ... كه خدا ما را دوست ندارد!!! ... حسابش را بكن با 6 ميليارد بنده در عصر حاضر كه هر كدامشان يك سازي مي‌زنند، به‌علاوه بندگاني كه از چند ميليون سال قبل هم همين رويه را داشته‌اند ... آدم فكرش را كه مي‌كند مي‌بيند ... "عجب صبري خدا دارد" ... تا بعد ...


+ نگاشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:22  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

زندگي مثل بازي حکمه!! ... مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي ... اين‌طوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري ...

 


+ نگاشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:23  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

سالگرد ازدواج


+ نگاشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:0  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

نه شوری می‏زند از دلْ جوانه/نه نوری می‏سراید، عارفانه/خوشا در خلوت بی‏روح این خاک/طنین عرشی «نقاره خانه»

در نمایشگاه مطبوعات بودم كه آوای روح‌انگیز نقاره‌خانه روح سركشم را به صحن و سرای رضوی برد ... چشمان اشك‌آلودم را بستم و از كیلومترها دورتر به زیارتش شتافتم ... احساس كردم کبوترانی در شقیقه‏ام بی‏تاب و آهوانی در گلویم تشنه‏اند ... به صدایی فکر می‏کنم که در شب گلدسته‏ها روشن است ... صدایت را می‏شناسم ای شمس؛ شعشعه غریبت را ... از آن افق طلایی تو را می‏شنوم که از تمام دریچه‏های جانم می‏خندی! ... از دورها و منارها، صدای تکه تکه شدن خیالم می‏آید ... دری بر این همه شوق می‏گشایم و خراسان، زندگی مرا دربرمی‏گیرد ... بگیر دستم را تا در تمام نسیم‏ها، نجوایت کنم! ... در باران دقیقه‏ها تو را می‏خوانم که از رضوان حجاز، بوی ریحان و رازیانه آوردی ...تو را می‏خوانم که چشم‏هایت مرا چون پرندگانی در بهشت کاشی‏ها، دست به دست می‏برند ... دلم برای حرمت پرپر می‌زند ... قلبم زیارت‏نامه‏ای است که در مشهد تو معطر می‏شود ... با خود می‌خوانم ... در خاطرم از تو اشتیاقی مانده است /طرح حرم و صحن و رواقی مانده است/ای ضامن دل‏های غریبان اینجا/یک آهوی بی‏پناه باقی مانده است ... تا بعد ...


+ نگاشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:58  توسط فاطمه سادات همایونی  | 

بعضي وقت‌ها آدم در يك شرايطي قرار داره كه از شنيدن بعضي جمله‌ها ممكنه حالش به‌هم بخوره ... احساس كنه كه اين جمله‌ها را آدم‌هايي الكي‌خوش و بيكاري مي‌سازند براي اين‌كه وجدانشون آروم بگيره كه مفيد واقع بشن ... يا اين كه براي پيامك‌زدن موضوعي داشته باشند ...  احساس مي‌كني كه همه دنيا و به‌خصوص اين موجودات الكي خوش با اين جملات كذايي كمر به نابوديت بسته‌اند ... اما اگه آدم بتونه براي اندك زماني هم كه شده دست از اين احساسات و امواج منفي بداره و به كُنْه اين جملات فكر كنه، مي‌بينه كه بعضي از اين جملات حالت شعارگونه و حال به‌هم‌زن ندارند كه هيچ،‌ كاملاً هم مي‌تونن واقعيت داشته باشند ... مثلاً يكي از اين جملاتي كه هميشه شنيدنش حال من رو متحول مي‌كرد و دلم مي‌خواست نويسنده اين جمله رو گيرش بيارم و حاش رو جا بيارم اين بود:"هر چه به دنبال چيزي بروي آن چيز مانند سايه از تو فاصله خواهدگرفت و تو كمتر به آن نزديك مي‌شوي." ... اما اين روزها اين جمله اين‌قدر مفهومش را خوب به من نشان داد كه فكر مي كنم شايد تا به‌حال در برابر جملات اين‌چنيني موضع بي‌جايي گرفته و قضاوت عجولانه‌اي داشته‌ام ... بهتر است كه در مورد مفهوم آن‌ها بيشتر فكر كنم ... تا بعد ...

 


+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:11  توسط فاطمه سادات همایونی  |