وقتي ميداني حق با تو است، چه فرقي ميكند كه در طرف مقابلت دو ميليارد آدم قرار گرفته باشد يا دو نفر آدم! ... تو ميداني كه حق با توست و دوست نداري از اين حقت كوتاه بيايي ... تو دلايل كافي و يقينآور براي برحق بودن خودت داري ... ديگران چهكار ميكنند؟ ... طعنه ميزنند! ... كنايه ميزنند! ... تهديد ميكنند! ... نصيحت ميكنند! ... و هر كاري كه از دستشان بر بيايد، انجام ميدهند ... اما تو چنان با حق خو گرفتهاي كه بدان اعتقاد و اعتماد داري! ... چنان با حق يكي شدهاي كه نميتواني از آن دست برداري! ... يعني قادر نيستي كه بتواني دست برداري ... مگر ميتوان از قلب و مغز خود دست برداشت؟ ... وقتي حقيقت با آدم يكي ميشود، ميشود مغز او ... ميشود قلب او ... در اين صورت مگر ميشود از آن دست برداشت؟ ... نه! ... اين شدني نيست ... تا بعد! ...

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم ... اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم ... کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود ... کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند ... کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم ... کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود ... کاش قلبها در چهرهها بود ... اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ... و بخ سكوت دل خوش کردهایم...
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران میآمد ... بزرگ شدهایم از چشمهایمان میآید! ... بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن ... بچه بودیم راحت دلمون نمیشکست ... بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون میشکنه ... بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم ... بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی ... بعضیها رو کم و بعضی ها رو بینهایت دوست داریم ... بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن ... بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه ... کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم ... بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم ... بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه ... بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود ... بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه ... بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود ... بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم ... بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگترها رو در می آوردیم ... بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمیگردیم به بچگی بچه بودیم درددلها را به هزار ناله میگفتیم همه میفهمیدند ... بزرگ شدهایم درد دل را به صد زبان به کسی میگوییم... هیچ کس نمیفهمد بچه بودیم دوستیامون تا نداشت ... بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره ... بچه که بودیم بچه بودیم ... بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم ... ای کاش هیچ وقت بزرگ... نمیشدیم ... و همیشه بچه بودیم ...

آدم در زندگياش چيزهايي ميبيند كه از تعجب انگشت به دهان ميماند ...آْنوقت است كه با خودش ميانديشد كه برخي نعمتها در زندگي وجود دارند كه از نعمت بزرگ سلامتي هم بالاتر است ... نعمت توفيق بندگي خدا و اطاعت از دستورات او ... نعمت حركت در مسير "صراط مستقيم" ... نعمت خدا را ولينعمت و صاحباختيار خود دانستن ... نعمت ...
اينروزها فقط به اين ميانديشم كه خدا كند تنها در مسير راست حركت كنم و خدا لحظهاي مرا به حال خود وامگذارد ... تا بعد ...

روایتی هست که میگوید: زندگی مثل شیشهی مرباست؛ تا نیمهی اول را مزه کنی، نیمهی دوم شکرک میزند ... میگفت: اگر شیشه را در ظرف آب گرم بگذاری شکرک باز میشود ... یعنی که مدام باید از زندگیات مراقب کنی ... همه میگویند که زندگی سخت است ... میگویم سختی زندگی به این است که باید همهی وقت و توان و هستی خودت را بگذاری برای ادامه دادن ... بعد آنقدر خسته میشوی که وقت خودنمایی زیباییها خواب باشی ...

.jpg)




