هنوز زنده ام! ...
سال 1386 عجیب ترین سال زندگی ام بود ... سالی سرشار از حوادث ... تلخی ها و شیرینی ها! ... اشک ها و لبخندها! ... فراز و فرودها ... روزهای پر تب و تاب ... اما هر چه بود بالاخره گذشت ... بقیه اش هم که هر چه باشد می گذرد! ... نه؟! ... تا بعد! ...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 12:3 توسط فاطمه سادات همایونی
|
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!