پستي براي چند روز ...

14 آذر تولد وبلاگم بود ... حكايت من شده مانند اين پدر و مادرهاي بي‌مسئوليت كه حتي تولد فرزندشان را هم فراموش مي‌كنند ... 17 آذر بود كه مانند برق‌گرفته‌ها يادم افتاد كه تولد بادبادك عزيز را فراموش كرده‌ام ... آمدم مطلبي بنويسم كه گويي جن‌هاي سرور جن‌زده بلاگفا آمده بودند و مانع از دسترسي من به بخش مديريت وبلاگ شدند ... ظاهراً امروز جن‌هاي بلاگفا رفته‌اند و من موفق شدم دوباره پست بگذارم ... امسال بادبادك كه مانند حافظه‌ي تاريخ روزهاي خوش و ناخوش بهترين سال‌هاي جواني مرا در خود ثبت كرده‌است، پنج سالگي را به پايان رساند ...

هر چند كه مانند روزهاي اول نمي‌توانم بنويسم ... هر چند كه گرفتاري‌هاي روزمره زندگي وقت سر زدن و نوشتن مداوم را از من گرفته‌اند، اما خوشحالم كه هنوز بادبادك عزيز را دارم و به داشتنش مي‌بالم ... تا بعد ...

 

خاطره بازی(4) ...

بدون شرح

اولين درس دبستان

خر نامه! ...

يکي بود يکي نبود ... غير از خدا هيچکس نبود

  در يک چمنزاري خرها و زنبورها زندگي مي‌کردند... روزي از روزها خري براي خوردن علف به چمنزار مي‌آيد و مشغول خوردن مي‌شود... از قضا گل کوچکي را که زنبوري در بين گل‌هاي کوچکش مشغول مکيدن شيره بود، مي‌کند و زنبور بيچاره که خود را بين دندان‌هاي خر اسير و مردني مي‌بيند، زبان خر را نيش مي‌زند و تا خر دهان باز مي‌کند او نيز از لاي دندان‌هايش بيرون مي‌پرد ... خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد مي‌کرد، عرعر کنان و عربده‌کشان زنبور را دنبال مي‌کند ... زنبور به کندويشان پناه مي‌برد... به صداي عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بيرون مي‌آيد و حال و قضيه را مي‌پرسد ... خر مي‌گويد: زنبور خاطي شما زبانم را نيش زده است بايد او را بکشم ... ملکه زنبورها به سربازهايش دستور مي‌دهد که زنبور خاطي را گرفته و پيش او بياورند... سربازها زنبور خاطي را پيش ملکه زنبورها مي‌برند و طفلکي زنبور شرح مي‌دهد که براي نجات جانش از زير دندان‌هاي خر مجبور به نيش زدن زبانش شده است و کارش از روي دشمني و عمد نبوده است ... ملکه زنبورها وقتي حقيقت را مي‌فهمد، از خر عذر خواهي مي‌کند و مي‌گويد: شما بفرماييد من اين زنبور را مجازات مي‌کنم ... خر قبول نمي‌کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر مي‌کند که نه خير اين زنبور زبانم را نيش زده است و بايد او را بکشم ... ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر مي‌کند... زنبور با آه و زاري ميگويد: قربان من براي دفاع از جان خودم زبان خر را نيش زدم‌ ... آيا حکم اعدام برايم عادلانه است؟ ملکه با تأسف فراوان مي‌گويد: مي‌دانم که مرگ حق تو نيست.اما گناه تو اين است كه با خر جماعت طرف شدي که زبان نمي‌فهمد و سزاي کسي که با خر طرف شود همين است!!! ....

2 سال  از پیوندمان گذشت ...

...

چهار نفر بودن... اسمشون این ها بود:

همه کس  ... یک کسی ... هرکسی ... هیچ کس

کار مهمی در پیش داشتن و همه مطمئن بودن که یک کسی این کار رو به انجام می‌رسونه ... هرکسی می تونست این کار رو بکنه...‌ اما هیچ کس این کار رو نکرد ... یک کسی عصبانی ش، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد ...سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می‌تونست انجام بده ... ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟؟!...؟

خاطره بازی(3) ...

عاشقشون بودم ... هميشه و در تمام زندگيم ...

چاق و لاغر ...

انشاي يك كودك در مورد فصل پاييز ...

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان و با درود و سلام به روح پر فتوح بنيانگذار انقلاب اسلامي ايران حضرت امام خميني انشاي خود را آغاز مي‌کنم. موضوع انشاي ما درباره پاييز است. معلم ما به گفته است درباره پاييز انشا بنويسيم.يک سال از چهار فصل تشکيل شده است. پاييز سومين فصل سال است. در اين فصل برگريزان مي‌گويند. پدرم از کلمه «برگريزان» بدش مي‌آيد. وقتي صبحهاي زود آفتاب نزده از خانه بيرون مي‌رود، اگر باد بيايد اوقاتش تلخ مي‌شود و به زمين و زمان بد و بيراه مي‌گويد. من در پاييز مراقب هستم برگهاي خشک را زير پا له نکنم. پاييز پدر آدم را در مي‌آورد …

پاييز فصل قشنگي است. ما پاييز را دوست داريم. چون در پاييز مدرسه‌ها باز مي‌شوند و ما به مدرسه مي‌رويم. ما در پاييز دوستهاي جديد پيدا مي‌کنيم و ما با هم بازي مي‌کنيم.

اما باباي ما پاييز را دوست ندارد. او مي‌گويد پاييز پدر آدم را در مي‌آورد ما در پاييز دوست نداريم به خانه‌مان برگرديم …

* * *

فصل پاييز که از راه مي‌رسد، ما از تمام شدن سر و صداي کولر همسايه‌مان و فصل گرما خوشحال مي‌شويم و از غر زدن‌هاي پدرمان ناراحت.

اوّل پاييز، من تازه يادم مي‌افتد که بايد تمام پس‌اندازم را مثل صورت سياه و روغني‌ام بشورم و بدهم براي کتاب و دفتر و لباس که پدرم بيشتر کلافه‌ام نکند.

ديروز با رسول دعوام شد. توي راه بي خود برگها را پخش و پلا مي‌کرد.

يکي دو بار گفتم: « نکن!» گوش نکرد. آخرسر برگشت و گفت: «چيه!؟ دلت واسه بابات مي‌سوزه بچه سوپور؟» زدمش. نمي‌دانم چرا، شايد به خاطر پدر. شايد به خاطر برگها. شايد هم فقط به خاطر اين که کلافه‌ام کرده بود. نمي‌دانم. مادر مي‌گويد، پاييز که مي‌شود، اوقات من هم تلخ مي‌شود. مثل پدر. شايد اين جور باشد. ولي مگر من هم از پاييز بدم مي‌آيد؟!…

لوبیاپلو ...

روبروي ديوار نشسته بود، انگار با همه حتي خودش هم قهر بود. اخم‌هايش را در هم كرده بود، دست‌هايش را هم به سينه‌اش فشرده بود. از بوي غذايي كه در خانه پيچيده بود، سرش گيج رفت، اما پر روتر از اين حرف‌ها بود كه به خاطر چند قاشق لوبيا پلو با زعفران و رب دست‌ساز مادربزرگ، غرورش را زير پا بگذارد. يا بايد حرفش را به كرسي مي‌نشاند و يا تا آخر عمر حسرتش به دلش مي‌ماند. صداي بشقاب‌ و ليوان از آشپزخانه بلند شد، انگار ميز نهار چيده مي‌شد. سرش را كمي به سمت آشپزخانه چرخاند و از گوشه چشم، آب و هوا را پيش‌بيني كرد، حالا قاشق و چنگال‌ها چيده مي‌شدند. بوي غذا بيشتر از هر زمان ديگري دست و پايش را شل كرد. انگار مادر در قابلمه را برداشته بود. دلش ضعف زد، اما وقتي يادش مي‌افتاد كه قرار نيست كفش استوك داشته باشد، گرسنگي‌اش را فراموش مي‌كرد.

ـ نهار حاضره!

خواهرش از اتاق بيرون آمد؛ آخ جون لوبيا پلو...

ـ آره گلم، سالاد شيرازي هم هست با آبليمو...

انگار ته دلش چيزي فروريخت، رويش را چرخاند به آشپزخانه؛ روغن زيتون هم داره؟

ـ هم روغن زيتون، هم نعنا خشك...

دست و پايش را جمع كرد، به خودش نهيب زد؛ حالا فرصت داري، نهار را بخور، شام نمي‌خوري ...

راننده تاکسی ...

هيچ چيز بدتر از اين نيست كه صبح اول صبح، با خواب‌آلودگي سوار تاكسي شوي و راننده‌اش از آن دسته آدم‌هاي عصبي‌اي باشد كه عاشق ويراژ دادن و بوق زدن توي خيابانهای پر هياهوي تهران باشد ... هر از چند گاهي هم يك پك به سيگار بدبوي مگنايش بزند و دودش را ول بدهد توي اتاقك متحرك آهني‌اش و آخر سر 250 تومن اضافه‌تر از كرايه‌هاي معمولي بگيرد ...

اما گاهي – البته به ندرت - پيش مي‌آيد كه خواب‌آلوده و بي‌حوصله سوار تاكسي ون مي‌شوي تا خود را براي كسب رزق حلال به محل كارت برساني ... كه ناگهان خرق عادتي رخ مي‌دهد ... تصور كن! ... بر خلاف هميشه كه خيلي از راننده تاكسي‌ها جواب سلام مسافرها را هم نمي‌دهند، راننده خطي پس از پر شدن ون به همه سلام مي‌دهد و خوش‌آمد مي‌گويد و از مسافرها مي‌خواهد براي سلامتي امام زمان (عج) و خودشان صلوات بفرستند ... اينجاست كه خواب از سرت مي‌پرد ... چشمانت را كه از فرط تعجب باز مي‌كني،‌تازه مي‌بيني اين راننده تاكسي براي مسافرانش آب خنك و مجله براي مطالعه هم گذاشته است ... همين برخورد خوش بهانه‌اي مي‌شود براي اينكه در طول روز انرژي مضاعفي در رگ‌هايت جاري شود ... راستي چند راننده تاكسي اين چنيني داريم؟

خاطره بازی(2) ...

كتب فارسي اول دبستان

تهران نامه (7) - بازار تهران

قبلاً در مورد بازار تهران مطلبي را در اينجا نگاشته بودم ...  باز هم مطلبي در اين مورد به دستم رسيده است كه حيفم آمد كه براي شما آن را ننگارم ...

------------------------------------------------------

بازار بزرگ تهران، قلب تجاري كشور، با قدمت بيش از صد سال مكاني تاريخي و ديدني براي گردشگراننمايي از گذشته بازار تهران تهران است. در اين مكان رنگارنگ بوي تهران قديم را مي توان استشمام كرد.

شاه طهماسب صفوي زماني كه دستور احداث ارگ تهران را داد، بناي نخستين بازاري در تهران پي نهاده شد كه امروزه مهمترين مركز تجاري و بازرگاني كشور است.

بازار بزرگ تهران در ضلع جنوبي خيابان ‪ ۱۵خرداد و حد فاصل با خيابان مولوي، خيام و ‪ ۱۷شهريور قرار دارد.

روزانه جمعيتي بي‌شمار براي خريد، سفري چند ساعته به اين نقطه رنگارنگ و پرجاذبه مي‌كنند.

اين مجموعه تاريخي تهران از بافت فرسوده و قديمي و نو تشكيل شده است.

زماني كه وارد بافت‌هاي قديمي بازار مي‌شويم، ناخواسته حال و هواي تهران قديم در سر مي‌گذرد. ديوارهاي آجري، طاق‌هاي ضربي، نورگيرها، حجره‌ها و فروشنده‌هايي كه چندين دهه از تاريخ پر فراز و نشيب اين شهر هزار رنگ را ديده‌اند توجه را به خود جلب مي‌كنند.

بازار در فارسي ميانه به صورت وازار و با تركيب‌هايي مانند وازارگ ( بازاري) و وازارگان (بازرگان) به كار مي‌رفته است.

بازارهاي اصلي ايراني از بخش‌هاي تيمچه، جلوخان، چهار سو، حجره، دالان، راسته، قيصريه، كاروانسرا و ميدان تشكيل شده كه بازار بزرگ تهران تمام اين خصوصيات را دارد.

راسته اصلي بازار، با ساده‌ترين شكل با دكان‌هاي واقع در دو سوي آن به شكل خطي در امتداد مهمترين معبر شهر شكل مي‌گرفت. در شهرهاي بزرگ علاوه بر راسته اصلي، تعداد راسته فرعي به صورت عمود بر راسته اصلي ساخته مي‌شد.

دالان، فضايي ارتباطي است كه از يك سو به يك كاروانسرا و از سويي ديگر به راسته‌اي ديگر وصل مي‌شود.

تيمچه، واژه تيم به معني كاروانسرا بوده، چنانچه ناصر خسرو در سفرنامه خود از اين واژه استفاده كرده است. تيمچه به معناي تيم كوچك يا كاروانسراي كوچك است.

ظاهرا از قديمي‌ترين بخش‌هاي اين مجموعه، چهار بازار لباف ها، كرجي دوزها ، سراج (بافنده)ها و نعل چي‌ها است.

به نوشته صنيع الدوله، چهار سوي بزرگ و كوچك بازار در زمان فتحعلي شاه قاجار بنا شد و در دوره ناصرالدين شاه بر تعداد راسته‌هاي بازار، افزود شد.

امروزه آنچه از بافت قديي بازار باقي مانده و جالب توجه است، مي‌توان به سردر بازار در سمت سبزه ميدان، بازار امير، چهار سوق بزرگ، تيمچه‌هاي حاجب الدوله، علاء‌الدوله، قيصريه و مهديه و بخش‌هايي كه در ارتباط با مسجد امام، مسجد جامع مي‌باشد، اشاره كرد.

از نقاط بسيار ديدني و قابل توجه در بازار، پوشش طاق و گنبد مسقف شده آن در بخش‌هاي قديمي است كه نور از روزنه‌هاي سقف تعبيه شده در گنبدهاي آجري تامين مي‌شود.

از با ارزش‌ترين بناهاي بازار كه در دوره ناصرالدين شاه توسط حاج علي خان حاجب الدوله ساخته شد و هر گردشگري نبايد ديدن آن را از دست بدهد، تيمچه حاجب الدوله است. اين تيمچه قديمي در كنار مسجد امام بازار قرار دارد.

متاسفانه در دوره‌هاي اخير در فضاي داخلي اين تيمچه، مجموعه تجاري جديد ساخته شده كه اصالت و صورت قديم بنا را دگرگون كرده و دل هر تاريخ دوست و علاقه مند به آثار تاريخي را به درد مي‌آورد.

روزگاري بازار بزرگ تهران مجمع هنرمندان و استادان نامي صنايع ظريفه بود كه به توليد آثاري ارزشمند و مصرفي مي‌پرداختند. امروزه جهانگرداني كه به بازار تهران سر مي‌زنند در آنجا جز فرش، طلا و گاهي عتيقه‌هاي بيشتر ساختگي چيز زيادي را براي خريد پيدا نمي‌كنند. آن هنرهاي دستي جاي خود را در اين مجموعه به وسايل سخت و به دور از زيبايي‌هاي بصري و معنوي داده است.

در حال حاضر در بازار بزرگ چند سقاخانه بي‌آب وجود دارد. روزگاري اين سقاخانه‌ها با سيراب كردن مردم، ياد شهيد كربلا را زنده مي‌كرد، دلشكستگان و حاجتمندان براي دعا و روشن كردن شمع به اين سقاخانه‌ها پناه مي‌برده و از خداي خودطلب نياز مي‌كردند. اما چه حيف كه ديگر آن گرمي ديده نمي‌شود

**مشكلات بازار بزرگ تهران

در ‪ ۵۰سال گذشته با رشد ساختار شهري، بافت فرسوده و پيچيده بازرا تهران دست نخورده باقي مانده است. بازار بزرگ تهران بنا به جمعيت اواخر قاجار بنا شد و امروزه با عبور و مرور روزانه بيش از يك ميليون جمعيت به اين نقطه از شهر، حجم ترافيكي بالايي را ايجاد مي‌كند. همچنين به خاطر نوع معماري موجود با به وقوع پيوستن حادثه اي، ممكن است جان هزاران نفر به مخاطره بيفتد.

به گفته كارشناسان خدمات شهري در صورت وقوع زلزله در تهران با وجود طاق هاي ضربي مقاوم بازار، از آنجا كه بيشتر خانه‌ها و مغازه‌هاي بازار تهران با مصالح سنگين و بدون مقاوم‌سازي ساخته شده و همچنين با توجه به بافت متراكم آن فاجعه‌اي بزرگ پيش مي‌آيد.

همچنين به خاطر وجود راه‌هاي تو در تو دسترسي به نقاط مختلف بازار كه ممكن است دچار حادثه شود، براي امدادگران بسيار مشكل خواهد بود.

مسولان آتش نشاني مي‌گويند: در بازار به بدترين شكل ممكن از اشتراك‌هاي برق و گاز استفاده شده است. هيچ اصول ايمني در سيستم‌هاي برقي در نظر گرفته نشده، كابل‌ها از لابه لاي كركره‌ها و اجناس و نيز بدون در نظر گرفتن آمپر مصرفي گذرانده شده اند.

اكثر مسيرهاي دسترسي به بازار سرپوشيده هستند و در زمان آتش سوزي به آتش نشانان كمكي نمي‌كند، زيرا نمادهاي احتراق از قبيل دود و شعله در اين مكان به شكل افقي جريان مي‌يابند و به خاطر نبود هواكش، حريق به راحتي از نقطه‌اي به نقطه ديگر سرايت مي‌كند.

كارشناسان ميراث فرهنگي معتقدند كه منطقه بازار از شكل مالكيتي گرفته تا بازسازي و غيره، مشكلات فراواني دارد. اين مشكلات از حد اختيارات يك اداره كل و شهرداري خارج است و ترميم آن نيازمند پول و قدرت و در نهايت عزم ملي است.

پاياني بر بيست و هفت سالگي!

يك سال ديگر هم گذشت ...

تولدم مبارك ...

مي‌خواهي در آينده چه كاره شوي؟ ...

- من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...

معلم که خنده‌اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین پسرم! موضوع انشاء این بود که در آینده می‌خواهید چه کاره بشین ... باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می‌دادی .... مثلاً، پدر خودت چه کارست؟

- آقا اجازه! شهید شده ...

من، منم ...

این یک بازی جدید است که طبق اوامر حاج سنای عزیز به آن دعوت شدم ... بازی من، منم ....

------------------------------------------------------------------------------

من "شيطان‌ترين بچه روي كره زمين" بودم وقتي با شيطنت‌‌هاي بي حد و حسابم پدر و مادرم را به ستوه مي‌آوردم.

من "بي‌انضباط‌‌ ترين دانش‌آموز مدرسه" بودم وقتي نمره انضباطم -4- شد.

من "حاج خانومم" براي سناي عزيز.

من حكم "يك بمب‌ هسته‌اي" را دارم، وقتي عصباني مي‌شوم.

من از نظر فاميل"يك بي‌حجابم" چون چادر ملي به سر مي‌كنم و رو نمي‌گيرم.

من يك "سنت‌شكنم" چون تنها زني بودم كه در فاميل به دانشگاه رفت و شاغل هم هست.

من يك "كارمندم" وقتي در اداره كار مي‌كنم.

من يك "كارگرم" وقتي در خانه هستم و مشغول بشور و بساب!

من يك "وسواسي‌ام" وقتي هر روز با وجود خستگي كار بيرون از منزل، همه جاي خانه‌ام را تميز مي‌كنم.

من يك "گاگولم" وقتي كاري را براي كسي انجام مي‌دهم و قبل از آن مبلغ دستمزدم را چك نمي‌كنم.

من يك "محجوبم" وقتي نمي‌توانم دست رد به سينه كسي بزنم.

من يك "بي‌سوادم" وقتي در اداره مفهومي را نمي‌فهمم و يكي از اساتيد اين را به من مي‌گويد.

من " فوق‌العاده‌ام " وقتي در اداره گره‌اي به دستان من گشوده مي‌شود. 

من يك "رفيق‌بازم" وقتي رفقايم را مي‌بينم و همه دنيا برايم در وجودشان خلاصه مي‌شود.

من يك "بامعرفتم" وقتي از همه رفقا وقت و بي‌وقت تلفني يا اس ام اسي ياد مي‌كنم.

من يك "خانواده‌دوستم" وقتي خانواده‌ام به من نياز دارند.

من يك "شوهر ذليلم" وقتي نمي‌گذارم آب در دل همسرم تكان بخورد.

من يك "بي عاطفه‌ام" وقتي دخترعمويم دارد براي هميشه از ايران مي‌رود و نمي‌توانم قطره‌اي اشك بريزم.

من يك "نازك نارنجي‌ام" وقتي يك خاطره يا يك صحنه ناراحت‌كننده فيلم اشكم را طوري درمي‌آورد كه تا ساعت‌ها اشك مي‌ريزم.

من "جمع اضدادم" وقتي اين مطالب را مي‌خوانم.

من "منم" با كلي ويژگي‌هاي عجيب و غريب كه ذكرشان فقط حوصله سر مي‌برد و بس!

آموزش زبان اصفهانی

مدت‌هاست كه بر آن شده‌ام تا بخش‌هاي قديمي‌تر بادبادك را زنده كنم ... ‌بخش‌هايي كه به مرور زمان به دست فراموشي سپرده شده‌اند ... يكي از اين بخش‌ها "آموزش گويش‌هاي محلي ايران" است كه با آموزش زبان قمي تحت عنوان "يادداشت‌هاي گل پسر 1"، "يادداشت‌هاي گل پسر 2" و "يادداشت‌هاي گل پسر 3" توسط آقاي رئيس جعفري نگاشته شد ... پس از مدتي وقفه به آموزش گويش يزدي را تحت عناوين "يادداشت‌هايي از يزديان و مستزيدين" و "يادداشت‌هايي از يزديان و مستزيدين 2" توسط مهديه و مغز بادام عزيز آموزش داده شد ... اما اينك پس از مدتي مديد پا در كفش دوستان اصفهاني كرده‌ايم تا به طور مختصر به گويش شيرينشان بپردازيم ... هر چند دوستانمان در وبلاگ فخيمه "چاي نبات" به طور مفصل به آن پرداخته‌اند ... براي مطالعه و كسب اطلاعات بيشتر مطالعه اينجا، اينجا، اينجا و اينجا توصيه مي‌شود ...  

****************

برخي از كلمات خاص كه در گويش اصفهاني به كار مي‌روند، عبارتند از:

حَسِجّلال: حاج سيد جلال(قاعده ادغام بنيادي)               سُكّربيت: چوب كبريت         

آونگون:آويزان                           شبي چراغي:‌ تا قبل از 12 شب، تا زماني كه چراغ‌ها روشنند.      

سِگاسوتا: در اصطلاح به عده زياد گفته مي‌شود.  مثال: نبودي بيبيني طرف سگوستاشم اوورده بود ... ترجمه: نبودي ببيني طرف هر چي آدم داشت،‌ با خودش آورده بود.

آلاشغال: معرب آشغال بوده كه به مرور اَل به آل تبديل شده.

حَبّاد: حبيب‌آباد، مكاني نزديك به اصفهان (قاعده اضمحلال 5 حرف در يك تشديد)

بولوني: خمره،‌ گاهي جهت ابراز محبت به ديگران هم به‌كار مي‌رود. مثال: بولوني پَ كوجاي پَ؟ ... ترجمه: پس كجايي عزيزم؟!!

برخي از كلمات كه مؤيد اعضاي بدن انسان مي‌باشند،‌عبارتند از:

ناقولسي: ناي يا همان خرخره. مثال: اتوبوسه تا تو ناقولسيش پر كردس.

گُلي كمر خنجر: مهره‌هاي آخر ستون فقرات. يه جمله معروف هم هست كه مي‌گه: اِگه اين كارا بوكوني گُلي كمر خنجرد مي‌شكِنِد ... يعني اين كار برايت خيلي سخته ...

چكاچيول: صورت                                      چَكي لُپ: دهان

برخي از كلمات كه بر امراض دورني و بيروني دلالت دارند، عبارت است از:

كمرم شيت شد: كمرم داغان شد.     سرم بانگس:‌ سرم درد مي‌كنه.         توتولي: زيگيل

نام برخي از جانداران در گويش اصفهاني عبارتند از:

 مالشتي مال: سوسك‌هاي بزرك و پهن      پاختِر: ياكريم        خرخاسِكي سه پَلو: خرخاكي

 برخي از نسبت‌هاي خانوادگي عبارتند از:

باخاجه: پدربزرگ يا مادربزرگ         بوسوره: پدرزن يا پدرشوهر

هم‌ريش: باجناق                        ياد: جاري

خارسو: مادر شوهر يا مادرزن – معناي لغوي اين كلمه عبارت است از: خار چشم.

چند اصطلاح:

 قو نمي‌پَرد: خيلي خلوته.                                       سِگسارونه: شلوغه.

قاعده كلي: براي مكانهاي شلوغ معمولاً‌ از واژه سگ و براي مكانهاي خلوت از واژه قو استفاده ميشود.

آغوليد واغليد: راحت شدي؟‌، حالا خوب شد؟‌              دِرِزا چاق كردن: فرار كردن

اِدِراوادِر مي‌كنم: مي‌كشمت

ادامه دارد ...

تهران نامه (6) - داستان یک برج

مدت‌هاست كه پست‌‌هاي دنباله‌دار "تهران‌نامه" را در بادبادك درج نكرده‌ام ... پس از مدت‌ها بر آن شده‌ام كه دوباره در مورد تهران بنويسيم ... ان‌شاء‌الله كه مقبول نظر افتد ...

**********************

سال 1345 بود كه قرار شد براي تهران يك نماد طراحي شود ... طراحي نماد به مسابقه گذاشته شد وبرج آزادي در حين ساخت طرح حسين امانت دانشجوي 24ساله فارغ‌التحصيل دانشگاه تهران، برگزيده و براي ساخت انتخاب شد ... عمليات بناي برج شهیاد دیروز و برج آزادی امروز در يازدهم آبان 1348 شروع شد و بعد از 28ماه كار در 24 دي‌ماه 1350 به بهره‌برداري رسيد ... معماري برج آزادي، تركيبي از 3نوع معماري است كه در دوره‌هاي هخامنشي، ساساني و اسلامي اجرا مي‌شد ...

طول برج آزادي 63متر و ارتفاع آن 45 متر است ... ارتفاع قوس اصلي بنا هم 31متر است ... اين بناي سه طبقه ، چهار آسانسور و دو راه‌پله و 286 پلكان دارد ... در محوطه زيرين آزادي چندين سالن نمايش، نگارخانه، كتابخانه، موزه و... قرار دارد ... تمام فضاهاي موجود در مجموعه آزادي طوري طراحي شده‌اند كه استفاده از آن، بيشتر جنبه نمايشگاهي دارد؛ اين را مي‌شود از تعداد زياد سالن‌ها و موزه‌هاي طبقه زيرين بنا هم فهمي ....

اما جالب‌ترين نكته در بناي ميدان آزادي شايد اين باشد كه هيچ‌وقت نمي‌تواني بالاي سرت، سقفي را بسته ببيني و هميشه به بالا كه نگاه كني، يك فضا و روزن كوچك هست كه مي‌شود طبقه بالا را ديد؛ اين اتفاق، توي همه طبقه‌هاي برج زيباي آزادي تكرار مي‌شود ....

چمن‌كاري ميدان آزادي و راه‌هاي اطراف آن، در نگاه از بالا شبيه سقف دروني مسجد شيخ لطف الله اصفهان است و طرح حوض‌هاي ميدان هم برگرفته از حوض‌هاي باغ فين كاشان است ... اين مجموعه فرهنگي زير‌مجموعه بنياد رودكي است و اداره فضاي سبز سطح ميدان و آبياري چمن و باغچه‌هاي آن به عهده شهرداري است ... مجموعه آزادي در 1353 به شماره 1008 در فهرست آثار ملي سازمان ميراث فرهنگي ثبت شده است ...

نكته آخر اينكه معماري برج آزادي تقليدي نيست و معماري ايراني اسلامي در برج با نوع سازه‌اي كه عدد 8 را نشان مي دهد، كاملاً مشهود و عدد 8 تذكري به هويت مذهبي و حضور مقبره امام رضا (ع) در ايران است ...

 

چراغ قرمز ...

لحظاتی در زندگی هست که آدم به خودش توقف می‌دهد ... انگار رسيده باشد پشت چراغ قرمز...

خاطره بازی(1) ...

شبه مقدمه:

چقدر اهل مرورکردن دوران های گذشته زندگیتون هستید ؟ ... اصلاً اهل ورق‌زدن آلبوم‌ها هستین؟ ... تا حالا شده با دوستاتون بشینید و از اون روزها بگید ؟ ... من خودم خیلی خاطره‌بازم و عاشق مرورکردن دوران کودکیم ... بنابراين قصد دارم از اين به بعد هرازگاهي سلسله پست‌هايي به نام "خاطره‌بازي" داشته باشم كه قصدم از اين مطلب مرور خاطراته ...

************************

تيتراژ برنامه كودك

تيتراژ برنامه كودك 2

تيتراژ قديمي برنامه كودك

حسنك كجايي؟

گاو ما ما مي‌كرد ... گوسفند بع‌بع مي‌كرد ... سگ واق‌واق مي‌كرد ...و همه با هم فرياد مي‌زدند حسنكحسنك كجايي؟ كجايي؟ ...

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود ... حسنك مدت‌هاي زيادي است كه به خانه نمي‌آيد... او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي‌شرت‌هاي تنگ به تن مي‌كند ... او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي‌زند... موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي‌زند...

ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد ... كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است... كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي‌كرد... پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي‌كرد ... پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي‌كرد چون زياد چت كرده بود... او نمي‌دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند... پتروس در حال چت كردن غرق شد ... براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود ... ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت ... ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد ... ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت... قطار به سنگ‌ها برخورد كرد و منفجر شد ... كبري و مسافران قطار مردند... اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت... خانه مثل هميشه سوت و كور بود ... الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد... او حوصله مهمان ندارد... او پول ندارد تا شكم مهمان‌ها را سير كند ... او در خانه تخم مرغ و پنير دارد ... اما گوشت ندارد ... او كلاس بالايي دارد ... او فاميل‌هاي پولدار دارد... او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت ... اما او از چوپان دروغگو گله ندارد ... چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد ... به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان‌هاي قشنگ وجود ندارد. ..

من هشتمین آن هفت نفرم ...

قبل نوشت:

اين داستان از كتاب "من هشتمين آن 7 نفرم" عرفان نظر آهاری نقل شده است...

*********************

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد ... می‌خواست بگوید که چگونه سگی می‌تواند مردم شود! ... اما او نمی‌دانست که مردمان به سگان گوش نمی‌دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند ...

سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی‌اش کردند ... سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم ... با من این گونه نکنید ... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی‌دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می‌کند؟ ... هزار سال پیش از این، خوی سگی‌ام را کشتم و پلیدی‌ام را شستم ... امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود ... اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است ... دست‌هایی از خشم و خشونت دارید، می‌درید و می‌کشید ... دندان تیز کرده‌اید و جهان را پاره‌پاره می‌کنید ... این سگ که آن همه از او نفرت دارید، نام من است اما خوی شماست! ... سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم ... از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن ... اما می‌بینم که شما از تبدیل، تنها فروتر رفتن را بلدید ... سقوط و مسخ را ...

با چشم‌های اعتیاد به جهان نگاه می‌کنید و با پیش‌داوری زندگی ... چرا اجازه نمی‌دهید تا کسی پلیدی‌اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر ...چرا نیاموخته اید، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید ... شاید این دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگس نیز می‌توان شنید! سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد ... خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ...