سفرنامه
حركت ساعت 2 بعد از ظهر به وقت تهران ... به ساوه مي رسيم ... دو مسفر هم آنجا به كاروان ملحق مي شوند ... همدان ... كرمانشاه ... ايلام ... و ... مهران ساعت 3 نيمه شب ... به منزلي مي رويم و شب را در آنجا به صبح مي رسانيم ... پس از تفتيش اوليه مأموران نظامي ايران، پس از طي 18 كيلومتر به نقطه صفر مرزي مي رسيم ... كاروان ها به نوبت وارد مي شوند و پس از بازرسي به سمت عراق روانه مي شوند ... يك ديوار مابين ايران و عراق است ... اين طرف پرچم هاي ايران و آن طرف پرچه هاي عراق ... وارد پايانه مرزي عراق مي شويم ... زن ها در يك صف و مردان در يك صف ... يك ربعي يك لنگه پا نگهمان مي دارند ... قدم به قدم جلو مي رويم ... بعد روي نيمكت ها مي نشينيم ... مأمورين به ظاهر آمريكايي – كه همان برادران منافق خودمان هستند - مي آيند و پاسپورت مردان جوان را مي گيرند و مي برندشان براي انگشت نگاري و عسكبرداري ... چيزي نمي گذرد كه پيدايشان مي شود ... پس از معطلي بسيار و يك بازرسي بدني ديگر وارد محوطه اي ديگر مي شويم ... ساعت ها يك ساعت و نيم به عقب كشيده مي شوند ... در آنجا به اسم بازرسي تمام چمدان ها زير و رو مي شوند ... كاروان ها به نوبت پاسپورتشا كنترل شده و پس از عكسبرداري از چهره تك تك افراد، مهر ورود به كشور عراق را مي خورند ... به سمت اتوبوس ها مي رويم ... طوفان شن در گرفته است ... وضعيت جوي به هم ريخته ... پس از 7 ساعت به نجف مي رسيم ... السلام عليك يا امير المؤمنين ... وقتي به حرم مي رسم، احساس فرزندي را دارم كه پس از سالها پدرش را يافته است ... بهشت خداست انگار حرم امير المؤمنين ... تازه مي فهمم وقتي مي گويند:"ايوان نجف عجب صفايي دارد" يعني چه! ... مسجد سهله ... و بالاخره كوفه ... نمي دانيد چقدر دلگير است كوفه ... هنوز هم از آن بوي خيانت كوفيان به مشام مي رسد ... در و ديوار كوفه گواهي مي دهند به غربت مولا ... گواهي مي دهند به غربت سيدالشهداء ... گواهي مي دهند به مظلوميت مسلم و طفلانش ... چقدر دلگير است اين كوفه ... و سرانجام زيارت وداع ... از آنجا كه عمر سفر كوتاه است، سفر نجف به پايان رسيد ... راهي كربلا شديم ... كرب و بلا ... رسم است براي تشرف به حرم امام حسين (ع) به حرم حضرت عباس (ع) مي روند و اجازه مي گيرند ... و سرانجام بين الحرمين ... جايي كه عمري آرزوي قدم زدن در آن را داشتم ... و اگر امروز از من بپرسند كه بهتري نقطه زمين كجاست؟ ... خواهم گفت بين الحرمين ... باورم نمي شود كه اين روزها به جايي قدم گذاشته ام كه روزي عكس هايش را با حسرت نگاه مي كردم ... و ... ضريح شش گوشه اباعبدالله ... قابل وصف نيست حال زيارت سيدالشهداء ... حسين ... چه نام با عظمتي و ضريحش نيز مانند نامش با عظمت و گيراست ... اينجا نيازي به روضه خوان نيست ... در و ديوار حرم خود برايت روضه مي خوانند ... و سر انجام حرم آقا ابالفضل (ع) ... ضريحش مانند آنچه كه از او وصف مي كنند، رشيد و با عظمت است ... به گونه اي كه در مقابلش احساس حقارت مي كني! ...
كربلا آنچنان است كه در هر كجايش قدم بگذاري مي تواني جاي پاي حسين بن علي و يارانش را در آنجا ببيني ... هنوز گوش جانت صداي گريه هاي زينب را مي شنود در تل زينبيه ... صداي العطش كودكان را مي شنوي ... خيمه گاه گواهي مي دهد آتش زدن خيمه هاي اهل بيت را ... ان شاءالله قسمتتان بشود و بويد خود همه چيز را از نزديك ببينيد ... تا بعد ...
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!