یادداشت هایی از یزدیان و مستزیدین (2)! ...

مدتی قبل آموزش زبان یزدی در این وبلاگ آغاز و قسمت قبلی آن در اینجا تقدیم حضورتان شد ... و اینك اپیزود دوم این مطلب تقدیم حضورتان می گردد ...


(فاطمه سلطونك(Fatmesoltonak).......جغد) - (فتك(Fetock).......گریزپا) -(كدومبه(Kodombea).......جمجمه،كله) - (كركروك(Kerkerock).......غضروف) - (هیز درد.......نازك نارنجی) -  (متورزا(Metoverza).......دستشویی) - (آخوئه كشیدن.......خمیازه كشیدن) - (تَس.......سیلی) -(كولوته.......مقنعه) ـ (نشك(Neshk).......منقار) ـ (نزم(Nezm).......حالتی از هوای ابری كه با ترشحی كم از باران همراه باشد!) ـ (هنرسون دادن(Honareson dadan).......دست گل به آب دادن) - (هكفه(Hachfea).......دست پاچه،حیرت زده) ـ (دیده زدن.......سوزش و درد زخم) ـ (قم(Ghem).......قیف) ـ (لَته چین .......كسانی كه دور و بر ثروتمندان می گردند تا از ثروت آنها بهره ای ببرند!) ـ (دل خفه.......دلگیر)

                                                                                            ادامه دارد ....


پ.ن:

با تشكر از مغز بادام عزیز.

فیلسوف گونه (2)

در زندگی برخی از افراد مانند قطار شهربازی می مانند كه انسان از بودن با آنها لذت می برد اما با آنها به جایی نمی رسد! ...

بدون شرح (9) ...

ياد آن دوره شيرين ز كف رفته به خير ...

ماجراهای همایونی و صفی پور ... روایت دوم از ماجرای دكتر "ی"!

شبه مقدمه:

خیلی وقت است كه از نگارش سلسله مطالب "ماجراهای همایونی و صفی پور" در این وبلاگ می گذرد! ...و  مدتی است كه كه به دلایلی به این مطلب نپرداخته ایم! ... اما بنا به دلایلی دیگر، بر آن شده ایم كه دیگر بار این بخش را حیاتی دوباره بخشیم!

 

***********

 

همان طور كه "لیلای عزیز" در مطلبی كه قبلاً در این سلسله مطالب - در اینجا-  به آن پرداخته بود، استادی داشتیم به نام "دكتر ی" كه در ترم سوم با او درس "اقتصاد خرد" را گذراندیم ... لیلا هم به واسطه آن زبان درازی محیر العقولش كه از گوش های تیز استاد در امان نماند و با آن جملات حیرت انگیزش استاد را ملقب به لقب "موش كثیف پاریسی" نمود،نتوانست از پاس كردن این درس جان سالم به در ببرد ... بگذریم ... برویم سر اصل مطلب! ...

این استاد عزیز همواره عادت داشت كه یك نمودار را روی تخته بكشد و هر چه كه تا پایان كلاس توضیح می داد را در آن نمودار كذایی رسم كند! ... آن قدر كه خودش هم درست و حسابی از نمودار مربوطه سر در نمی آورد! ... گاهی هم از این شلوغی سوء استفاده می نمود و اراجیفی را تحویل خلق الله می داد كه ...

از طرف دیگر استاد مربوطه همواره به خودش افتخار می كرد كه فارغ التحصیل سوربن می باشد!!! ... ما هم انگشت به دهان شازده را می نگریستیم! ... چون به قد و قواره اش نمی آمد كه مال این صحبت ها باشد! ... یك روز هم كه یك نمودار شلوغ روی تخته بود، حضرت والا كلی قپی در كرد كه من سوربنی هستم! ... حقیر هم كه شم فضولی ام مدت ها قبل در این رابطه گل كرده بود، به تحقیق مفصلی در ارتباط با این استاد پرداخته بودم ... نتیجه این تحقیق هم این بود كه آقا از داشگاه دهلی دكتری خود را اخذ نموده بودند! ... بعد این خالی بندی بزرگ خیلی خودم را كنترل كردم كه چیزی به استاد نگویم! ... اما در كمال حیرت دیدم كه واعجبا! ... استاد دارند Game Theory را به نام یك پدیده خود ساخته از طرف خودشان به ما تدریس می كنند! ... اینجانب هم كه رگ غیرت اقتصادی ام گل كرده بود در كمال گستاخی خطاب به استاد گفتم :"ببخشید استاد! ... این Game Theory را كه می گویید در دانشگاه سوربن یاد گرفتید یا در دانشگاه دهلی؟! " ...

بعدش را نمی خواهم برایتان شرح دهم كه چه اتفاقی افتاد! ... اما همین قدر می توانم بگویم كه همان لحظه متوجه شدم این درس را افتاده ام! ... آخر ترم هم با كمال تعجب با یك نمره 5/15 مواجه شدم نزدیك بود شاخ در بیاورم! ... گفتم شاید استاد مرام گذاشته و خواسته مرا شرمنده خود كند! ... اما بعد متوجه شدم كه مرا با یك بنده خدای دیگری اشتباه گرفته! ... یعنی فكر می كرد كه من شخصی به نام "ش" هستم نه "همایونی"! ... وقتی هم كه متوجه این مسئله شد، كار از كار گذشته بود و نمرات نهایی اعلام شده بود ... در نتیجه دست استاد به هیچ كجا بند نبود! ... خدایی اگر من چنین دانشجویی داشتم حتماً حالش را در قوطی می كردم ... باز هم آن بنده خدا خیلی مرد بود! ... تا بعد! ...