روزمرگی!

دوست دارم مثل فیلم هایِ علمی – تخیلی، از تونل فضا - زمان عبور کنم و پرتاب شم به یه گوشه دیگه از عالم ... یه زمان دیگه ... یه مکان دیگه ... قاطی اسکیموها بشم ... قاطی سرخ پوست ها ... شایدم یک شهرک فضایی در سال 3118 میلادی ... دلم می خواد روحم صیقل بخوره و از روزمره گی رها شم! ...

 دوست دارم لباس اسکیموها رو بپوشم و باهاشون برم شکار ... سوار سورتمه ... دلم می خواد ، سرخپوستها موهام رو برام ببافن و دو تا گیسوی بافته ام، بیفته رو شونه هام ... بعد صورتم رو رنگی کنن ... ولی رنگش رو خودم انتخاب کنم : قرمز و سفید ... غلیظ غلیظ ... یکی از دوستای  ِ سرخپوستم این رنگ ها رو به صورت متقارن بکشه روی گونه هام ... بعد با هم بریم شکار ِبوفالو ... شب در چادرمون ، برای هم لطیفه های سرخ پوستی تعریف کنیم ... راستی یه اسم سرخ پوستی هم روم گذاشتن : عقاب سفید ... بعد یه اسب سیاه به من بدن و من بگم که دیگه کم کم باید از پیششون برم ... چون بازم بوی روزمره گی گرفته ام ... بعد از همشون خداحافظی کنم ... کلی برای  همدیگه گریه کنیم ... طوری که رنگ های سرخ و سفید صورتم، با اشکام پاک بشن ... بعد سوار  اسبم بشم و در افق گم شم ... برم به جایی که روحم صیقل بخوره و از روزمره گی رها شم! ... تا بعد ...

روبات گونه!!!

مدتی است مانند روبات شده ام! ... نیمکره حسی مغزم ( چپ بود یا راست ؟ ) از کار افتاده و نیمکره منطقی ام (راست بود یا چپ ؟ ) با شدت تمام حکمرانی می کند ... نوشتن برایم سخت شده ... خیلی سخت ... وقتی می خواهم چیزی بنویسم ، حس می کنم مغزم خشکیده و مثل یک کدو حلوایی بی مصرف روی تنه ام جا خوش کرده ! ...

شبیه یک قمقمه خالی ، که در حالت تشنگی مفرط  به دهان می بری ، تکان تکان می دهی ، یک قطره آب از آن خالی می شود و نگاه منتظرت را در تعلیق رها می کند و دیگر هیچ ! ...    

دوست دارم راجع به همه چیز بنویسم ...اما هر چه می نویسم را از ابتدا مرور می کنم و لختی درنگ می کنم و بعد می بینم که خالی است ... خالی است از همه چیز ... خالی خالی ... راستی چه مرگم شده ؟! ...