فیلسوف گونه(7)

زندگي مثل بازي حکمه!! ... مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي ... اين‌طوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري ...

 

امروز سالگرد به يادماندني ترين روز زندگيم است ... اولين سالگرد ازدواجم ...

سالگرد ازدواج

نقاره خانه ...

نه شوری می‏زند از دلْ جوانه/نه نوری می‏سراید، عارفانه/خوشا در خلوت بی‏روح این خاک/طنین عرشی «نقاره خانه»

در نمایشگاه مطبوعات بودم كه آوای روح‌انگیز نقاره‌خانه روح سركشم را به صحن و سرای رضوی برد ... چشمان اشك‌آلودم را بستم و از كیلومترها دورتر به زیارتش شتافتم ... احساس كردم کبوترانی در شقیقه‏ام بی‏تاب و آهوانی در گلویم تشنه‏اند ... به صدایی فکر می‏کنم که در شب گلدسته‏ها روشن است ... صدایت را می‏شناسم ای شمس؛ شعشعه غریبت را ... از آن افق طلایی تو را می‏شنوم که از تمام دریچه‏های جانم می‏خندی! ... از دورها و منارها، صدای تکه تکه شدن خیالم می‏آید ... دری بر این همه شوق می‏گشایم و خراسان، زندگی مرا دربرمی‏گیرد ... بگیر دستم را تا در تمام نسیم‏ها، نجوایت کنم! ... در باران دقیقه‏ها تو را می‏خوانم که از رضوان حجاز، بوی ریحان و رازیانه آوردی ...تو را می‏خوانم که چشم‏هایت مرا چون پرندگانی در بهشت کاشی‏ها، دست به دست می‏برند ... دلم برای حرمت پرپر می‌زند ... قلبم زیارت‏نامه‏ای است که در مشهد تو معطر می‏شود ... با خود می‌خوانم ... در خاطرم از تو اشتیاقی مانده است /طرح حرم و صحن و رواقی مانده است/ای ضامن دل‏های غریبان اینجا/یک آهوی بی‏پناه باقی مانده است ... تا بعد ...