نقنقهای خودم با خودم ...
گاهي وقتها آدم ميخواهد بگويد ... اما لالماني ميگيرد! ... ميخواهد بنويسد ... بيتاب نوشتن است! ... اما دستهايش نوشتن را از ياد بردهاند! ...
من يك دنيا حرف براي نوشتن دارم .... ميخواهم بنويسم كه بيتابم ... اما كلمهها بيتابتر از حرف دل هستند! ... انگار کلمات چیزی را در درونم خراش میدهند! ... حتی سلام ... یا خداحافظ ... همین است که این روزها نمیتوانم بنویسم ... کلمات سر جایشان نمیچرخند ... نمیدانم از مغز صاحب مرده زیاد کار کشیدهام یا زیاد کم! ... زیاد حرف میزنم! ... مدام با خودم و با دیگران ... انگار که بخواهم میان کلمات دیگران چیزی بیابم ... آن “چیزی” هم بی شک باید “کلمه” باشد ... شاید یکی از همین “کلمه”هایی که بارها میان حرفهای این و آن میشنوم ... میان نقنقهای خودم با خودم ... باید خفقان بگیرم کمی! ... شاید آرام بگیرم کمی! ...
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!