نق‌نق‌های خودم با خودم ...

 گاهي وقت‌ها آدم مي‌خواهد بگويد ... اما لال‌ماني مي‌گيرد! ... مي‌خواهد بنويسد ... بي‌تاب نوشتن است! ... اما دست‌هايش نوشتن را از ياد برده‌اند! ...

من يك دنيا حرف براي نوشتن دارم  .... مي‌خواهم بنويسم كه بي‌تابم ... اما كلمه‌ها بي‌تاب‌تر از حرف دل هستند! ... انگار کلمات چیزی را در درونم خراش می‌دهند! ... حتی سلام ... یا خداحافظ ... همین است که این روزها نمی‌توانم بنویسم ... کلمات سر جایشان نمی‌چرخند ... نمی‌دانم از مغز صاحب مرده  زیاد کار کشیده‌ام یا زیاد کم! ... زیاد حرف می‌زنم! ... مدام با خودم و با دیگران ... انگار که بخواهم میان کلمات دیگران چیزی بیابم ... آن “چیزی” هم بی شک باید “کلمه” باشد ... شاید یکی از همین “کلمه”‌هایی که بارها میان حرف‌های این و آن می‌شنوم ... میان نق‌نق‌های خودم با خودم ... باید خفقان بگیرم کمی! ... شاید آرام بگیرم کمی! ...

 

بهاریه ...

من بهار را دوست دارم و برايش حرفهاي ناگفته زياد.... مي‌خواستم به بهار بگويم كه من کسي را دارم درست عين بهار! مي‌خواستم بگويم که به ياد داشتنش تقويم نمي‌خواهد. هميشه همينجاست، پيش خودم. زير باران که مي‌روم يا توي صف نان. نگاهش تنهايم نمي‌گذارد و حضور چشمهايش مقدس است! خداوندا ... خواستم بگويم تو زندگي را به ارمغان آورده‌اي ! و تمام اين طراوت، اگر هنوز چيزي هست، مديون توست. مي‌خواهد در طبيعت پاييز باشد يا زمستان! گرم باشد يا که سرما بيداد کند، وقتي تو باشي همه چيز خوب است! خوبه خوب.... در سالی که گذشت رحمتت را بر سرم فروریختی ... اما من برای تو چگونه بنده ای بودم؟

سال نو مبارک ...