بدون شرح (7)

آخرين بازمانده

تهران نامه (4) – كاخ شمس العماره ...

یك شاه و هزار آرزو ... این وصف ناصرالدین شاه است! ... كسی كه آرزوها و بلندپروازی هایش شهره تاریخ است! ... و ... یكی از نخستین بازتاب ها و انعكاس های سفرهای دور و دراز ناصرالدین شاه به اروپا، كاخی استشمس العماره كه هنوز هم پابرجاست! ... شمس العماره! ... این كاخ در سال ۱۲۸۴ هجری قمری ساخته شد! ... از چندین سال قبل تر ناصرالدین شاه به فكر گسترش محدوده باغ سلطنتی خود افتاده بود ... او پس از چندی توانسته بود تالارهای مختلفی از جمله تالار موزه، تالار آئینه، تالار عاج، كاخ ابیض و بسیاری را بنا نهد! ... اما هیچ كدام از آنها نتوانسته بود نظر شاه را به خود جلب كند ... در نتیجه، در یكی از سفرهای ناصرالدین شاه به اروپا، او تحت تاثیر معماری غربی، عده ای از مهندسان و معماران فرانسوی را با خود به تهران آورد و تصمیم به پی ریزی بنایی می كند كه بتواند آن گونه كه هست، جلال و جبروت ناصرالدین شاه را نمایان سازد! ... و بالاخره شمس العماره ساخته می شود! ... ساختمانی عظیم در پنج طبقه! ... یكی از بزرگ ترین بناهای تاریخی تهران در دوران قاجاریه! ... كاخی كه از همان ابتدا كانون اتفاقات و ماجراهایی عجیب و باور نكردنی و كمی تا قسمتی «خاله زنكی» بود! ...

حكایت های بسیاری كه این كاخ برانگیخت شنیدنی و جذاب است! ... از جریان معمار صاحب نام این كاخ گرفته تا حكایت «میرزا عبدالرسول افجه ای» ... كه یكی از وعاظ و صاحب نفوذان تهران بود و حتی ناصرالدین شاه هم به او احترام و تكریم فراوان می كرد! ...

جریان از این قرار است كه مردم به سراغ میرزا می روند برای دادخواهی از شاه! ... ظاهراً حكایت از این قرار بوده كه یك روز بدون آن كه اتفاقی بیفتد تعدادی سرباز و مأمور به داخل مغازه ها و زمین ها ریختند و آدم ها و صاحبان آن را از آنجا بیرون كردند ... درست چند روز بعد بود كه تمام بناهای آنجا تخریب و اولین مرحله ساخت این بنا آغاز شد ... و چند سال بعد، مردمی كه صاحب زمین های آن قسمت بودند، دیدند كه كاخی بزرگ و عظیم بر زمین آن ها بنا شده ...

 تمام تلاش ها و زحمت ها هم برای به دست آوردن حقوق پایمال شده شان به نتیجه ای نرسید ... چرا كه این كاخ، خانه كسی نبود جز جناب شاه! ... و اعتراض و ناله و گلایه، جز مسخره شدن از هر سو، نتیجه ای نداشت ...

از طرف دیگر خانه «میرزا عبدالرسول» در پشت میدانچه ای كه روبروی كاخ شمس العماره بود قرار داشت! ... در یكی از روزهایی كه ناصرالدین شاه بر تخت سلطنت تكیه داده بود و به آرامی در اندیشه دور و دراز خود پایتخت آرمانی اش را می ساخت، ناگهان آشوبی در كاخ پیچید و سر و صدای بسیاری به راه انداخت! ... همهمه در همه جای كاخ می چرخید! ... شاه نگران از این سر و صدا به خود آمد و از چند و چون ماجرا سئوال كرد! ... عده ای از خادمان هم با چهره ای بر افروخته به خدمت شاه رسیدند و عرض كردند كه عده ای از مردم هر روز، «میرزا عبدالرسول افجه ای» را بر شانه هایشان از جلوی كاخ عبور می دهند! ... هر روز چند بار در جلوی كاخ این اتفاق می افتد! ...

شاه كمی به فكر فرو رفت و سبیل های مبارك اش را جوید و دستور داد تا مأموران بیشتر در احوال مردم و میرزا تحقیق كنند ... اما به این قضیه كفایت نكرد ... حكایت همان بود كه بود! ...

هر روز عده ای از مردم«میرزا عبدالرسول» روحانی معروف را از جلوی كاخ بر دوش هایشان به این طرف و آن طرف می بردند! ... بنابراین شاه دستور داد تا میرزا عبدالرسول را به نزد او بیاورند ... آخر به قول شاه، برای روحانی وارسته و عالم بزرگی چون «عبدالرسول» چنین رفتارهایی ناپسند و زشت به نظر می رسید ... درست در همان روز بود كه چند مأمور با فرمانی از سوی شاه به در خانه «میرزا عبدالرسول» رفته و او را به نزد شاه بردند ... تالار اصلی كاخ شمس العماره پر بود از خدم و حشم! ... «میرزا عبدالرسول» هم در گوشه ای منتظر بود تا شاه لب به سخن بگشاید و دلیل این نكته را از او بشنود و شاه لب به سخن گشود ...

«مدتی است كه نوكران ما دیده اند شما برگرده خلایق نشسته و از جلوی كاخ ما عبور می كنید! ... ملت حیران شده و دولت نگران! ... حكایت چیست میرزا؟!»

«میرزا عبدالرسول» هم گفت از آنجا كه زمین هایی كه شاه برای ساخت كاخ شكوهمندش از مردم گرفته، غصبی بوده و پولش را به ملت نپرداخته است و عبور كردن از این زمین ها ازنظر شرعی مشكل دارد! ... او گفت كه ممكن است گرد و خاك این زمین های غصبی بر تن و لباس او بنشیند و او كه یك روحانی است و نمازگزار، نتواند فرایض دینی اش را آنگونه كه باید انجام دهد! ... و از آنجا كه میرزا درآمد چندانی ندارد تا چهارپایی بخرد، بنابراین عده ای از همسایگان او را بر دوش می گیرند تا وقتی كه میرزا برای نماز گزاردن به مسجد بازار می رود، بر لباس اش گرد و خاك زمین غصبی ننشیند! ... چراكه مجبور است هر روز از این زمین ها عبور كند! ... حال نمی داند كه شاه، قبله عالم، چگونه در این كاخ و بر این زمین ها كه غصبی است نماز می گزارد! ... تازه در اینجا بود كه ناصرالدین شاه متوجه زیركی میرزا شده بود! ... اما چه كار می توانست بكند! ... چاره ای جز این نبود كه به او قول بدهد تا پول های مردمی كه زمین ها از آنان به زور گرفته شده را به آنها در اسرع وقت باز پس دهد! ...

شمس العماره حكایات بسیاری از این دست را به خاطر دارد! ... از جمله مراسم عروسی دختر مظفرالدین شاه! ... كه آن هم در نوع خود شنیدنی است!‌ ... این شمس العماره هم چه حرف ها در پی اش ندارد! ... تا بعد! ...


پ.ن:

1- تهران نامه(3) در دو قسمت نگاشته خواهد شد و در حال حاضر به دلیل آماده نبودن مطالب، در مجالی دیگر به بحث «بازار تهران» خواهیم پرداخت ...

2- صحبت از ناصر الدین شاه شد ... گفتم تصویری از «حرم خانه ناصری» جناب "سلطان صاحب قران" را برایتان این جا بگذارم!  

3- عكس مناسبي از "تالار عاج" و "تالار موزه" يافت نشد! ... ان شاالله در فرصت هاي بعدی به آنها خواهيم پرداخت.

مینیمال گونه! (1)

گاهی تأثیر انسان ها بر یكدیگر ... و تو نمی دانی كه چقدر ... و دلم می خواهد به تو بگویم كه ... چقدر همه چیز ...


پ.ن : از بزرگي شنيدم كه مي گفت:« وقتی حوصله نداری یه چیزی رو زیادی توضیح بدی،مینیمال بمان!»

آدم‌ها ...

  1- درست نمی دانم کجا! ... اما جایی خواندم:  «آدم‌ها مثل یک کتاب هستند! ... کتابی که کلماتش به رمز نوشته شده! ...  دفتر‌چه رمز هر کس را باید پیدا کنی تا بتوانی درکش کنی! ... سطر به سطرش را ترجمه کنی و کلماتش را بفهمی!»...

اما من می‌گویم آدم‌ها هر کدام یک دنیا هستند! ...  دنیایی که هزاران هزار کهکشان دارد و حتی خودشان هم وقت نمی‌کنند به همه‌ی این دنیا سرک بکشند و ستاره‌هایش را بشمارند! ...  چه برسد به بقیه که روی یک تکه زمین معطل مانده‌اند و هنوز درست نمی‌توانند جلوی پایشان را نگاه کنند! ...  

 

2- سرو کار همه‌ی ما با آدم‌ها است! ... از صبح تا شب! ... توی مدرسه و دانشگاه و کوچه و خیابان و محل ک ار! ... چه فرقی می‌کند! ... دوست یا دشمن! ... خویش یا بیگانه! ...حتی وقتی آخر شب تنها می‌شویم و می‌رویم که بخوابیم، باز با آدمی طرف هستیم که چندان هم بیشتر از دیگران نمی‌شناسیمش: خود خودمان!

3- این‌ها را گفتم که چه؟! ...  که فلسفه بافته باشم مثلاً! ... نه! ... این‌ها را گفتم چون در این شب‌های عزیز رفته‌ام تو نخ آدم‌ها! ... تو نخ خودم و بقیه‌ای که دور و برم هستند! ... و چیزی که دستگیرم شده در این مدت این است:

"اولین چیزی که در این دنیا حالیمان می‌شود، وجود خودمان است! ... هر کسی اول خودش را درک می‌کند، بعد می‌رود سراغ بقیه! ... و همه را با خودش می سنجد و ملاکش در مقایسه‌ها خودش است! ... ملاک‌مان در مقایسه‌ها خودمانیم! ... نیستیم؟!"

 

√ خلاصه این‌که مثلاً قرار بود بگویم شب‌ها دغدغه‌ام شده آدم‌ها! ... آدم‌ها و دردهایشان! ... آدم‌ها و آرزوهایشان! ...آدم‌ها و امیدهایشان! ...آدم‌ها و اندیشه‌هایشان! ... آدم‌ها و آدم‌ها و آدم‌ها و ...

 

4- خدایا! ... تو خودت آدم را آفریدی و او را اشرف مخلوقاتت کردی و حتی فرشته‌ها را امر کردی که بر آدم سجده کنند! ... خدایا! ما و همه‌ی مردم دنیا از نسل همان آدمیم و همه فرزندان اوئیم! ... خدایا! تو که پدر ما – آدم – را آفریدی، به او اسمائی آموختی و آن اسماء بود که عاقبت او را نجات داد و ...حالا ما - که فرزندان آدم باشیم - آن اسماء را یادمان رفته و در هزار توی دنیا سرگردان شده‌ایم! ...

خدایا! کار، کار خودت است و از دست هیچ کس دیگر بر نمی‌آید! ... تو را به حرمت این شب‌های عزیز خودت آن اسماء را دوباره به یاد ما بیاور تا بتوانیم رمزهای کتاب وجودمان را بخوانیم و کهکشان‌های دنیای درون‌مان را رصد کنیم! ... باشد که کلمه‌ای، یا ستاره‌ای راهنمای‌مان باشد! ... آمین ...

 

پاییزستان!

پاییز! ... وقتی می آید همه چیز باخود می آورد! ... خاطرات گذشته را در جلوی چشمانت ستاره می زند و حرف و حدیث های كودكانه را در وجودت زنده می كند! ... تا این گونه شود كه تو برای لحظه ای هم كه شده خیز برداری و میان خودت و آدمیت گنده ات تنها یك بشارت كوچك را به شهادت بگیری! ... این همه تنها برای این است كه فقط ثانیه ای كوچك شده ای! ... درست به اندازه قد كودكی كه هنوز عاشقانه ستاره های آسمان را می جورد و به تمام آدم های شهر سلامی بی ریا تعارف می كند! ...

پاییز!  ... می آید تا تو به یاد آوری كه زنده ای! ... زندگی می كنی اما هنوز نمی توانی خوب سخن بگویی! ... چه این میوه ممنوعه بر تن هیچ درختی، نه تنها در پاییز بلكه در بهار هم نمی روید ... منتهی پاییز، فردا یا شاید هم پس فردا بیاید تا با تو قسمت كند تمام حس غریب تنهایی اش را ... عصرهای غروب آمیز پاییز را به نظاره بنشین ...و با هر فروریزش برگ درختی ... خدایت را بخوان ... که چنان کند که در پاییز عمرت بي خزان باشي! ... تا بعد! ...