دکتر س.ی.د
وقتی بچه بودم،بادمه خیلی ساکت و مظلوم بودم!همه همیشه بهم میگفتن لیلا خانوم!خودمم که حرف خ رو براحتی نمیتونستم ادا کنم،میگفتم که لیلا آنومه!!!!!
تو خونه پرستارم و تو مهد کودک مربیام همه منو دوست داشتن!منظم،خانوم،ساکت!(چه غریب!!!)
دوران دبستان هم به همین ملایمی سپری شد!اما جرقه های شرارت در من در دوره راهنمائی یواش یواش جوانه زد!!!!(نشستن در آبخوری!!!بجای در کلاس از پنجره تو اومدن!!!!!و...)در نتیجه همیشه منو مبصر و انتظامات می کردن که مدرسه نترکه!!!!سالیم که پشت درهای روح افزای کنکور جان می کندم آموزشگاه بعثت رو با خاک یکسان کردم و مدیر آموزشگاه پس از قبولی من در دانشگاه نذر یک سالشو ادا کرد!!!
وقتی دانشگاه قبول شدم نقطه آغازی در دوران بدبختی های دانشکده اقتصاد علامه پدیدار گشت!!!؟؟؟البته اقرار می کنم که در سالهای آخر بنا به دلایلی خیلی کنترل شده تر بودم!از اقبالمم با کسانی رفیق فاب شدم که از خودم هم خوش ذوق تر بودن!و در راه آرمان داغون کردن محیط دانشگاه از هیچ تلاشی فرو گذار نبودن!!!!!
ترمی که کلان ۱ داشتم دقیقاً یادمه!سر کلاس دکتر ش یک بار که این انسان به غایت محترم درس می پرسید،به سمتی که اینجانب نشسته بودم نگاه کرد و گفت خانوم شما!!!(خوب ایشون کمی مشکل انحراف دید دارن)من پرسیدم:ببخشید استاد من؟یکهو عصبانی شد و گفت:مگه من چطوری نگاه می کنم؟؟؟منم درکمال صداقت زیر لبی گفتم:یعنی تاحالا کسی به شما نگفته بود که چشاتون چپه؟؟بله این سئوال تا شعاع چند متری منو از بمب بدتر ترکوند و من شانس آوردم که ایشون نشنیدن!!!(واقعا" امیدوارم که نشنیده باشن و حلالم کنن!!!)
و اما خرد ۲:
این درس رو با دکتر ی داشتم!بیچاره حمیده که به آتیش شرارهای من سوخت!یک دفعه با حمیده و دوتا از دوستای سابقم تو یه ردیف نشسته بودیم من و یکیشون که هی الکی ازم سئوال می پرسید یکهو جفتمون به کارای مسخره خودمون زدیم زیر خنده و استاد جلوی اسممون علامت زد و هر ۴تامونو با نمرات درخشان۵،۷،و... اانداخت!!!!البته دلیل این نمرات فقط تنها این شرارت نبود!!!خیر!!بلکه:
یک روز که سرکلاس ردیف اول نشسته بودم و شدیداً صورت اصلاح نشده و لباسهای کثیف و حموم نرفته استاد و طرز...درس دادنش داشت زجرم میداد از بغل دستی مظلوم و آروم خودم پرسیدم که:
به نظر تو استاد شبیه چیه؟؟؟؟
استاد که کاملا" پیچ گوشش به سمت بنده تغییر جهت داده بود!!!با لبخندی به من گوشزد نمود که دارم می شنوم!!!منم که جهت امر به پاکی به ایشون عزم خودم رو جزم کرده بودم!!!گفتم:یک موش کثیف پاریسی!!!!
و اما پاریس که داستان خودش رو داره!!دکتر ی ادعا داشتن که در پاریس درس خوندن و این در صورتی که دوست و هم اتاقی ایشون ادعای هم کلاسی بودن با ایشون در هند رو داشتن!!!!
چشمتون روز بد نبینه!خدا به ما لطف کرد و ما شدیم مدیر روابط عمومی سلسله مباحثات انسانی به غایت محترم دکتر د !اما از دست این روزگار بیرحم ما که سعی در تغییر چهره و تبدیل شدن به انسان محترمی داشتیم!خودمون رو از موش عزیز قائم می کردیم که مبادا به حیثیت دکتر د لطمه وارد بشه!روزی من مجبور شدم که دعوتنامه ایشون رو ببرم اتاقشون!!!!!!! تمام بدنم می لرزید!اما موش قصه ما کم حافظه تر از این حرفها بود و اصلا" هیچی یادش نبود!تازه جلوی پام بلند شد و یک عالمه بهم احترامم گذاشت!!!!!
البته من همین جا به نمایندگی از اطرافیانم از دکتر د کمال تشکر را دارم که درکم کردن شیطنت من درمحیط آکادمیک دانشگاه از تمام توانائیشون استفاده کردن و بارها این جانب رو در قوطی کردن! که اگر عمری بود حتما"براتون تعریف خواهم کرد!و همین جا از خانوم همایونی رفیق شفیقم تقاضا دارم که از سلسه خاطرات خودشون از کلاسهای دکتر ش و ی مستفیذ نموده و آبروهائی که از بنده سر کلاس های دکتر د بردن رو تعریف کنن!
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!