کرب و بلات رو عشقه ....
امان از وقتی که بطلبند آدم را ... همه چیز این قدر سریع اتفاق افتاده که احساس می کنم در خوابم! ... خوابی شیرین که هر لحظه منتظرم یکی بیاید و بیدارم کند ... اما نه! ... انگار بیدارم! ...
همه چیز از یک تلفن شروع شد ... داشتم به کارهای خانه می رسیدم که همسرم تلفن کرد و گفت که شنیده سازمان حج و زیارت دارد نام نویسی اینترنتی می کند برای زیارت عتبات ... گفت برو اسممان را بنویس ... خنده ام گرفت ... گفتم ان شاء الله ۴۰ سال دیگر مشرف خواهیم شد ... اما ... امان از وقتی که بطلبند آدم را ... ۳ روز ... فقط ۳ روز بعد اس ام اس سازمان حج به همسرم رسید و دیدم ... بله ... طلبیده شده ایم آن هم چه جور طلبیدنی ... پاسپورت هم نداشتیم ... حال چه جور جورش کردیم بمانند ... تا ۳ روز دیگر راهی هستیم ... سراپا التهاب شده ام ... و در این میان، دارم فکر می کنم ... امان از وقتی که بطلبند آدم را ... حلالمان کنید ... تا بعد ...
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!