مادر
امروز ، روز توست ... از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا ميخواهد كه من فاقد آنم ... تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسمانيات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت،رفيع تر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم ...
چه كنم كه بضاعت بيان حق شناشي سزاوارانهات را ندارم ... انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوان تر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يابه اداي تكليف چشمهاي از درياي حق والاي مقامت بشايد ... چه كنم كه توشهاي بيش از اين در چنته ندارم ...پس سخاوتمندانه همين دلواژههاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانههاي لرزانم بنشان ...
بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريك و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بي سايهبانم برنگير ... ميخواهم از تويي بگويم كه زيباترين و دلاراترين مفاهيم قاموس تمام ابناي بشر از ازل تا ابد، ملهم از روح اهورايي و جايگاه فرشته گونهي توست ... مدار روحانگيزترين گلواژهها در زيباترين نوشتهها، شعرها، قصهها، سرودها، ، سخنوري ها و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد فروزان تو ميچرخد ... ستارههاي عاليترين كهكشان مفاهيم انساني از تلالوي شمش وجود تو چشمك مي زند ... به راستي چگونه ميتوان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايی هايش ، يعني تو ، روي بر تافت ...
با سخاوت دعاي خيرت به ساحل فلاح روانهام ساز،چون بيتو هيچم، بيبركت خشنودي تو سزاوار لهيب سوزان دوزخم، پس اگر هستم يا اميد به فرداي روشن دارم، فقط چشم طمعام به سفره كرم توست ... دوستت دارم و بر تو ميبالم و مغرورانه منتت را ميكشم ...
مادرم
روزت مبارک ...

این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!