...
دلم یه عکس میﺧواد... یه تصویر که تکونم بده. چیزی مثل یه شاهکار. دلم میخواد یه پردهی بزرگ نقاشی باشه و من... دلم میخواد قدم بردارم توی تابلو... و توی تصویر گم بشم.
یه تصویری هست از یه منظرهی جنگلی با یه برکهی کوچیک و چندتا آهو کنارش. توی اون تصویر جا برای وارد شدن من هست و قطعن برای گم شدنم.
دلم یه موسیقی میخواد... یه موسیقی که تکونم بده. چیزی مثل یه شاهکار. دلم میﺧواد فقط صدای ارکستر باشه و من... دلم میخواد شناور بشم توی صدا... و تو عمق صدا گم بشم.
یه موسیقی هست که هروقت پیشش میرم میشنوم. صدای ساز بالا میره و پایین میاد. قلبم رو میبره و میاره. رها میشم رو موسیقی و...
کاش میشد گم بشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 13:52 توسط فاطمه سادات همایونی
|
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!