پستي براي چند روز ...
14 آذر تولد وبلاگم بود ... حكايت من شده مانند اين پدر و مادرهاي بيمسئوليت كه حتي تولد فرزندشان را هم فراموش ميكنند ... 17 آذر بود كه مانند برقگرفتهها يادم افتاد كه تولد بادبادك عزيز را فراموش كردهام ... آمدم مطلبي بنويسم كه گويي جنهاي سرور جنزده بلاگفا آمده بودند و مانع از دسترسي من به بخش مديريت وبلاگ شدند ... ظاهراً امروز جنهاي بلاگفا رفتهاند و من موفق شدم دوباره پست بگذارم ... امسال بادبادك كه مانند حافظهي تاريخ روزهاي خوش و ناخوش بهترين سالهاي جواني مرا در خود ثبت كردهاست، پنج سالگي را به پايان رساند ...
هر چند كه مانند روزهاي اول نميتوانم بنويسم ... هر چند كه گرفتاريهاي روزمره زندگي وقت سر زدن و نوشتن مداوم را از من گرفتهاند، اما خوشحالم كه هنوز بادبادك عزيز را دارم و به داشتنش ميبالم ... تا بعد ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ ساعت 10:34 توسط فاطمه سادات همایونی
|
این واژه های سبز و سپید و خاکستری،سال ها در قلب ما زندگی کرده اند و صدای صمیمی آن را شنیده اند! ... این واژه ها ما را می شناسند و هر کدامشان لحظه ای از زندگیمان هستند ... واژه هایی که گاهی چون یاسِ سپید،رنگ پریده اند! ... گاهی مانند یک غزل بکر! ... و گاهی مانند یک شعرِ سپیدند که پیراهن سیاه شب را بر تن کرده اند! ... و ما با این واژه ها می نویسیم ... از برگ های گمشده ... از اندوه های مقدس ... از خستگی های ممتد ... از بغضهای فروخورده ... و از بال های روشن زندگی!